نیوشا از تولد تا یکسالگی
Create animated gif
نوشته شده توسط راحله در جمعه سوم مهر 1388 ساعت 8:56 قبل از ظهر موضوع | لينک ثابت
تولد تولد تولدت مبارک
الهی صدو بیست ساله بشی نیوشاجون
سلام مامان جون
بله یک سال گذشت و شما بزرگ شدین
وای عزیز دلم وقتی به یکسال گذشته فکر میکنم که با تو بودم میبینم جز بهترین سالهای زندگیمه
روز بیستم شهریور قشنگترین هدیه خداوند به من داده شد
وقتی بغلت کردم رو برای اولین بار دقیقا یادمه
صورتت پف کرده بود و قرمز
گفتم وای چقد زشته ولی نمکی بودی
اون روز خیلی میترسیدم از عمل ولی بعدش دیدم نه بابا اینهمه هم ترس نداشت
همش نگاهت میکردم توی بیمارستان
باورم نمیشد
میگفتم این بچه منه
و ما اومدیم خونه
شبها و روزها گذشت
و در کنار هم
اولا همش گریه میکردی
یه روزایی منم باهات گریه میکردم
خداییش اون موقعها خیلی بهم سخت میگذشت
دست تنها بودم منم بچه اخر و بعد خودکم خواهر برادری نبود که ببینم
شبا بیدار روزا بیدار خلاصه سختیهای خودش رو داشت ولی حالا که به اون موقع فکر میکنم میبینم خیلی سخت بود ولی به خاطر تو می ارزید
من همش منتظر بودم برگتر بشی
اول میگفتم خدا کی میتونه گردنش رو بالا نگه داره و بهم نگاه کنه
بعدش میگفتم میشه بخنده با صدا
میشه غلط بزنه
میشه از دوبر غلط بزنه
میشه چهاردست و پا بره
میشه بشینه
میشه روی پا واسته
میشه چند قدم راه بره
ای این رو یادم رفت میشه بگه مامان و من بگم جان مامان چی؟همه زندگی من
وحالا تو همه این کارارو کردی
زمانهاش رو برات نوشته توی مطالب قبلی
همه رو انجام دادی و با هر کدومش دل من رو شاد کردی
الان گریم گرفته مامان
یاد اون موقعها میفتم
گریه شوق
وباز الان میگم
خدا میشه بدون کمک راه بره
یکم صحبت کنه بتونه وقتی گریه میکنه بگه چش شده و چی میخواد که گریه نکنه و من هی فکر نکنم نکنه اینکارشه وای نکنه بچم این بیماری رو گرفته
و ارزوهای بزرگتر
اینکه
میشه برام یه نقاشی بکشه بره مدرسه بره دانشگاه ازدواج کنه برام نوه بیاره و......
انشا... همه اینهارو ببینم
انشا... باز سال دیگه مینویسم توی این یکسال چه کارها کردی
از سلامتی برات بگم خدارو شکر بچه خوب و سالمی هستی فقط این یه ماه اخر اسهال شدید شده بودی اولش به خاطر مامان بابا که بهت خربزه داده بود بعدشم حساسیت گرفته بودی
اون موقع هم خیلی سخت بود مثل روزای اول که همش گریه میکردی ولی خدارو شکر الان خوب شدی
نیوشا خیلی دوست دارم دخترم از وقتی دنیا اومدی بهترین روزهای عمر منه
با همه سختیهایی که خب بلاخره بچه بزرگ کردن داره از گریه های شبانه تا مریض شدنهای بی موقع از استرسهاش
ولی شیرینیهای خاص خودش رو داره که به دنیا می ارزه
تو عزیزترین موجود زنگیم هستی
نمیدونی چقد دوست دارم
وقتی میخوایم بریم بیرون میگی دردر نمیدونی چقد ذوق میکنم و برام هم طبیعی نمیشه
هنوز وقتی خوابی میشینم نگاهت میکنم و باز به این فکر میکنم این دخمل منه
دلم میخواد برات بهترین مادر باشم تا اوجایی که در توان دارم
امسال تولدت مصادف شد با روز وفات حضرت علی(ع)
ماه رمضونم بود نشد برات جشن خونوادگی یا بزرگتر بگیریم
ولی یه جشن سه نفره انشا... امشب برات میگیریم
انشا... سالهای دیگه
عزیز دلم دوست دارم خیلی زیاد و بازم میگم تولدت مبارک
انشا... سالیان سال زنده و سالم و سرحال و صالح باشی
انشا... سایه مامان و بابا از سرت کم نشه و سالیان سال با هم زندگی کنیم و من بچه های تورو ببینم وای که باز چقد اونا نمکی میشن قربونشون برم مثل خودت
تو خیلی خوشگلی
حالا امشب هم عکس میگیرم و فردا میذارم
تو به چشم من خوشگلترین و نمکیترین و دوستداشتنیترین نی نی کره زمینی وای قربونت برم انقد دوست دارم
حتما عکس میذارم
خب مامان اومدم یه تجدیدخاطره ای بشه
این رو بدون تا جون در بدنم هست باهاتم و هرکاری بتونم برات میکنم
امیدوارم بتونیم در اینده یه مادر دختر خوب و دوتا دوست عالی باشیم
باز از حالا میگم خدایا میشه
امیدوارم زنده باشم و اون روزهارو ببینم
میدونم که یکم دیر میگذره تا اون موئقع ولی امیدوارم وقتی اومدم اینهارو خوندم بگم وای چه زود گذشت
خب مامانی به امید روهای خیلی خوش برامون
دوست دارم تاستان خانوم شیطون بلا.
هزاران بوس برای تو![]()
نوشته شده توسط راحله در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 ساعت 5:27 بعد از ظهر موضوع | لينک ثابت
سلام عزیز مامان
الهی فدت بشم
الان خوابی و من سریع اومدم یکم برات بنویسم
۱۱ ماهگیت مامانی با تاخیر مبارک.
فکر نکن به یادت نیستم
نه مامان
خودت ماشا... تمام وقت من رو گرفتی. من همش در خدمت شما خانوم خوشگله هستم
الانم یه هفته هست مریضی مامان
همش اسهالی
این هفته که رفتیم خونه مامان بابات مامانش بهت خربزه داده بود خوردی و مریض شدی
چه حساسیت بدی
نمیدونی چقد بهم این مدت سخت گذشت
کارم شده همش عوض کردنت
ژاهام درد گرفته از بس همش بغلت میکنم و میشورمت
حالا من و خستگیام به کنار
خودت عزیز دلم
نمیدونی چقد بهانه گیری میکنی و مریضی
دکتر برات انتی بیوتیک داده
اگه تا فردا خوب نشی باز میبرمت
اخه مامان میبینی دوروبره ادم کیا هستن
انقد به این مامان بابات گفتم که بهت چیزی نده اما با من لجه و تا یه فرصت گیر میاره سریع بهت چیزی میده که لج من رو دریاره
انشسا.. که زودی مامانی خوب بشی
راستی شما الان هفت تا دندون داری
ماشا...
ماشا..
غذات که همچنان بدغذایی
توی این ۳ماهم اصلا وزن نگکرفتی و این ماه ۵۰گرم هم کم کرده بودی
از کارات بگم
که از مبلا میری باللبا و من همش الافم که یه وقت نیفتی
بدون من اصلا وای نمیستی ومن حتی میرم اب رو باز کنم تورو بشورم با خودم میبرمت
خلاصه ماشا... کلی شیطون شدی و من خدا عمرت بده حسابی خسته
بیشتره روزا تا شب که بابات میاد نمیرسم چیزی بخورم یعنی ماشا شما نمیذاری و همش دلت میخواد بغل باشی منم میبینم اینجوری که نمیشه اشژزی کرد هیچی نمیخورم
خلاصه ولی ته همه اینا دلم به اینده خوشه که انشا... تو بزرگ بشی و من نتیجه زحمتام رو ببینم
همین که ببینم تو بزرگ شدی و سالم و صالحی برام بسه
به امید اون روز
انشاا...
خب مامانی برم دیگه دارزی غلط میزنی الان بیدار میشی
باید مواظب باشم جیش نکنی که یه دفعه نم میزنی
انشا.. زودی خوب بشی دخترکم عزیزکم نفس مامان همه و همه وئ همه زندگی من
بوس واسه نیوشای خودم
نوشته شده توسط راحله در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 ساعت 7:33 بعد از ظهر موضوع | لينک ثابت
سلام به دخمل گلم
ده ماهگیت مبارک عزیزم
حالا یکم با تاخیر شد شرمنده دخملم
الان که دارم برات مینویسم شما در کنار مامان داری بازی میکنی
امروزم قراره ببرمت دکتر
امیدوارم همه چیز خوب خوب باشه
برات بگم که از یه جا میگیری و بلند میشی ولی زودی میفتی
به کلماتی که میگی ددر و دق یعنی زدن هم اضافه شده
خیلی خوردنی شدی و خیلی دوست دارم
مامان الان داری باز نق میزنی
باور کن برا همین زیاد نمیتونم برات بنویسم وگچرنه من متعلق به توام عزیزکم و برای تو زندگی میکنم
خیلی دوست دارم
بوس برا دخمل نازم
نوشته شده توسط راحله در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 ساعت 3:58 بعد از ظهر موضوع | لينک ثابت
سلام نیوشاجان
نه ماهگیت مبارک دختر نازم
انشاا... ماه خوب و شادی داشته باشی عزیز دلم
خب الان تو توی حال خونه خوابیدی
برات بگم که ۲تا دندونای بالات هم داره درمیاد مبارککککککککککککک
مامان هیچی نمیخوری و من یکم ناراحتم
به هزار زحمت برات غذا درست میکنم ولی تمو دهنت رو محکم میبندی
میترسم
چرا نمیخوری اخه؟
الان ۲ماهه وزنت اصلا تغییر نکرده
من همش ناراحتم تو کمبود موادغذایی بگیری که با این وضع بعید نیست
زیاد حوصله ندارم مامان همشم چون سر غذا خوردنت ناراحتم
ماشا... دوستای همسن تو همه چیز میخورن اونم چند وعده توی روز
اون وقت توی یه وعده رو هم به زور باید بهت بدم
نمیدونم چیکار کنم
هیچی به بدنت نمیرسه
اخه چرا اینجوری میکنی مامانی
منم یکم ازت دلخورم
اومدم اینارو بهت بگم بدونی مامان رو یکم با این کارات ناراحت میکنی
دوست دارم عزیزم و به خاطر خودت ناراحتم
نوشته شده توسط راحله در چهارشنبه بیستم خرداد 1388 ساعت 5:35 بعد از ظهر موضوع | لينک ثابت
سلام عزیز دلم
فدات بشم
الان شما توی حال کنار منی و داری با لحافت بازی میکنی منم اومدم برات بنویسم اخه امروز یه مناسبت داره مامان جون
من ژارسال مثل امروز بلاخره فهمیدم یه دخمل ناناس توی شکممه
یعنی جنسیتت رو با سونو فهمیدم توی ۵ماهگی
برات خاطره اون روزم رو نوشتم دلم می خواست بدونی خیلی خوشحالم تو دخملی و یادم بود که امروز این خبر خوب رو شنیدم
فدات بشم عزیزم
خب من دیگه میرم اخه می خوام ببرمت دکتر
نمیدونم چرا مامان بدنت ریخته بیرون
نمیدونم به چی حساسیت داری
خیلی ناراحتم
بیشتر چیزایی که میخوری بهت نمیفته و دونه میزنی
حالا ببرمت دکتر ببینم چی میگه
انشا... که چیز مهمی نباشه
عزیز مامان خیلی خیلی خیلی دوست دارم و همه و همه و همه وجودم تویی عزیزکم
قربون اون مامان گفتنت بشم
بوس واسه دخمل نازم![]()
نوشته شده توسط راحله در سه شنبه پنجم خرداد 1388 ساعت 5:59 بعد از ظهر موضوع | لينک ثابت
نوشته شده توسط راحله در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388 ساعت 12:15 بعد از ظهر موضوع | لينک ثابت
سلام عزیز مامان
الان که دارم برات می نویسم شما لالا کردی و من همینجوری دلم داره برات ضعف میره
خب برات بگم که من شمارو برا اولین بار چهارشنبه مورخ 87/11/23 بردم حموم.هوراااااااااااااااااااااااااااا
اولش یکم حول کردم ولی گفتم دلم می خواد دخترم رو خودم ببرم حموم و بردم.کلی کیف داد و شما اصلا گریه نکردی.اخه با مامانی که میری کلی گریه کردی ولی با من نه و کلی خوشحال شدم
وای مامان خیلی دوست دارم وقتی چپه میشی و غلط میزنی نمیدونی چقد ناز میشی و خوردنی
من گاهی میشینم برا ایندت گریه می کنم خیلی دلم می خواد خوشبخت بشی و همش برات دعا میکنم موجود کوچولوی من
با تو زندگی خیلی برام خوبه هرچند که یکم مامانت رو اذیت می کنی ولی به بودنت می ارزه
دختر نازم کی باشه بزرگ بشی می دونم تا اون موقع که تو برا خودت خانومی بشی و من بتونم باهات دردل دل کنم خیلی مونده ولی هر روز رو به امید اون روزا می گذرونم
وقتی بابا سرکاره و تنهام و دلم می گیره به تو نگاه میکنم و میگم امید داشته باش انشاا... یه روز این دخملی بزرگ میشه و از تنهایی درت میاره
اون وقته که من سرم رو بذارم رو شونه هات و برات درددل کنم و از روزگار بگم
از خواهری که هیچ وقت اونجور که باید باهاش نبودم و نخواهم بود
از خونواده بابا بگم که الان باهام انقد خوب شدن و در گذشته چه کارها که نکردن
از کسایی که به فکر خودشون بودن و هستن
اخه مامانت یکم تنهایه دوست زیاد داره ولی گوش شنوایی که بهش اعتماد کنه نه
دلم می خواد برا تو بگم که از گوشت و خونمی الهی قربونت برم
البته زیاد ناراحت نشو مامانت یاد گرفته زیاد مشکلات رو بزرگ نکنه ولی بعضی وقتا هم نمیشه
الان بیدار شدی و بهت شیر دادم و دوباره اومدم بنویسم
تازه می خوام از خاطرات خوبم هم برات بگم و کسایی که دوسشون دارم
از دایی جونت بگم که خیلی خوبه و من خیلی دوسش دارم
از باباجونی که مهربونه و من خیلی خیلی دوسش دارم
و مهمتر از همه:
از بابات بگم اونی که عاشقشم و عاشقمه نمی دونی مامان چقد هم رو دوست داریم به غیر از مشکلاتی که برا همه ممکنه پیش بیاد خیلی خوبیم
خداکنه تو هم در اینده یه مردی بیاد توی زندگیت مثل بابات.
مامانی زودی بزرگ شو که ناگفته ها زیاده
یکم الان بغضم گرفته برا اینده یعنی مامان میشه یه روزی با هم وقتی 18 سالت شد اخه اون موقع می خوام وبلاگت رو رو کنم بیایم و اینارو بخونیم امیدوارم امیدوارممممممممممممممممممم انشاا....
خب عزیزه دلم دیگه می رم یادم اون موقعها که توی شکمم بودی می گفتم بیا بریم حالا می گم دیگه میرم پیش تو
عزیزم خیلی دوست دارم کوچولوی من و نفسم بهت بنده
بوس واسه تو دخمل نازم
نوشته شده توسط راحله در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 ساعت 1:28 بعد از ظهر موضوع | لينک ثابت
سلام نیوشاجان
5ماهگیت مبارک باشه مامان.هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
الهی سالیان سال زنده باشی و این ماهم به خوبی پشت سر بذاری.
خب شما در پایان 5ماهگی:
وزن با لباس:8/100
قد:68
دور سر :44
ماشاا... مامان داری بزرگ و بزرگتر میشی.
الان داری من رو نگاه می کنی و الانه که داد بزنی اینه که من زیاد وقت نمی کنم بیام برات بنویسم.
راستی بلاخره غلط زدی و من کلی خوشحال شدم
راستش رو بخوای باید بچه داری رو جز مشاغل سخت بذارن
این رو وقتی خودت مادر شدی می فهمی.
مثلا امروز از صبح یکسره نق می زنی نمی دونم چی میگی
راحت میبرم برات شعر می خونم عوضت می کنم شیرت میدم ولی بازم گریه می کنی و نق میزنی امروز 2بار گریه کردم اخه تو هم تقصیر نداری ولی نمی دونم خب چیکار کنم حالا 5ماه از تولدت گذشته و من واقعا واردم ولی بازم یه جاهایی میمونم
انقد برام عزیزی و دوست دارم که همه رو تحمل میکنم اگه هم ناراحت میشم برا اینه که واقعا دلم می سوزه
ولی با تو بودن خیلی خوبه صبح که بیدار میشی منم مثل خاله طلا زورم میاد از خواب بلند شم ولی وقتی چشمم میفته به چشای خوشگلت می گم بی خیال خواب این موجود کوچولو که برام عزیزترینه بهم احتیاج داره توی طول روز گاهی من یه دستشویی نمی تونم برم چون دوست داری کنارت باشم گاهی یه غذا نمی تونم درست کنم ولی همه بازم برام شیرینه وقتی میبینم تو رشد می کنی و بزرگ میشی.
انقد دلم خوشه که کی تو بزرگ میشی و میشی مونس من مونسی که هیچ وقت اونجور که دلم بخواد نداشتم.
تو عزیزترین موجود در زندگی منی.
البته باباتو خیلی دوست دارم وگاهی انتخاب برام سخت میشه ولی وقتی میبینم تو به مراقبت احتباج داری خوب بیشتر بهت رسیدگی می کنم
خب مامان برم که داری نق میزنی فقط بدون مثل همیشه خیلی خیلی خیلی دوست دارم کوچولوی مامان
بوس برا نیوشاجون
نوشته شده توسط راحله در یکشنبه بیستم بهمن 1387 ساعت 11:7 قبل از ظهر موضوع | لينک ثابت
سلا عزیزه دلم.
۴ماهگیت مبارک.
خداروشکر این واکسنتم زدیم و تو خوب بودی فقط روز اول پاتو زمین نمی ذاشتی.
خب یکم از کارات بگم در حالی که الان باز داری نق می زنی و من دارم برات شعر نیوشا خانوم قشنگه نیوشا خانوم زرنگه مامانش اونو دوست داره مامانش اونو دوست داره رو می خونم.
این شعر رو یه دفعه همینجوری برات خوندم و تو ساکت شدی منم الان هربار می خونم باز ساکت میشی.
الهی فدای شما بشم.
هنوز غلط نمی زنی ولی خیلی سعی خودت رو می کنی.
ولی اقو بقو می کنی.
یه حالتی مثل دووووووووووو از خودت در میاری و من رو دیوونه میکنی از شدت خوشحالی.
شبا که می خوابی انقد توی رختخوابت تکون می خوری که وقتی بیدار میشی یا سرو تهی یا یه دور کامل چرخ زدی.
می خندی ولی نمی خزی.
خیلی وابسته شدی و همش دلت می خواد کنارت باشم.
یه جایم که میریم خیلی گریه میکنی.
از حموم همچنان بدت میاد.
منم همچنان عاشقتم.
خب مامانی ببخشید باز خیلی داری نق میزنی به خاطر خودت باید برم.
فقط بدون مثل همیشه خیلی خیلییییییییییییییی دوست دارم نفس مامان.
بوس برا دختر نازم![]()
![]()
نوشته شده توسط راحله در شنبه بیست و هشتم دی 1387 ساعت 6:1 بعد از ظهر موضوع | لينک ثابت
درباره وبلاگ
دختر عزیزم.
اومدم یه توضیحی از وبلاگت بدم برات.الان شما توی شکمم مامانی و من از اسفندماه شروع کردم به نوشتن برای تو عزیزتر از جونم.شما انشاا... خدا بخواد اخرای شهریور دنیا میای.
من برای اون روز لحظه شماری می کنم.پس منتظرم.
فهرست اصلي
دوستان
پيوندهاي روزانه
نوشته هاي پيشين
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
طراح قالب
POWERED BY
JavaScript Codes